انگار نمیشه چندروز پشت سرهم شاد بود...
یدفه همه چیز ریخته به هم..
درحالی ک همه چیز سرجاشه...
امروزم تصمیم داشتم مثه همیشه تا ۱۱ کتابخونه بمونم
ولی انقد دلم گرفته بود
انقد دلم گریه میخوااااااست
که نتونستم...
ساعت ۶ وسایلمو جمع کردم و اومدم خونه...
اینم بگم ک مثه احمقا دوباره تو ماشین زااااار زدم با آهنگ....
حتاااااااااا
انقدرررر حوصله نداشتم که وقتی همکلاسیاشو دیدم هیچ تلاش نکردم برای دیدن خودش...
اصلا از عمد تا دوتا از دوستاشو دیدم ، کل مسیر سرمو انداختم پایین که اگه رد شد نبینمش...
حتی اینکه نمره ی میدترم فلان درس نفر سوم کلاس شدم بازم برام مهم نیس
فقط الان میخوام گریه کنمممممم...
آخ امتحان لعنتی توروکجای دلم بذارم
دیگه نمیخوام بخونمت اصن...
برچسب:
نویسنده: الینا کریمیپور