خرید بک لینک

ساعت ۱:۳۰ کلاس داشتم امروز

اول صبح فقط نشسته بودم پای شبکه خبر

میترسیدم اماری که دیده باشم غلط از اب دربیاد

تا اینکه مطمئن شدم روحانی یه جورایی برنده اس

بعدش دوسه تا تکه جوجه که از دیشب مونده بود رو خوردم و رفتم تو اتاقم

تا ساعت دوازده و نیم داشتم امتحان فردامو میخوندم و بعدش تندتند اماده شدم

هرچی مامانم گف یه چیز بخور و برو گوش ندادم بهش..

اومدم یونی

آزمایشگاه داشتیم

سرکلاس اولش حس سرگیجه ی شدید بهم دست داد

بعد حالت تهوع

از مسئول ازمایشگاه اجازه گرفتم برم بیرون

وقتی از در اومدم بیرون چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم...

بچه ها دیده بودن که افتادم زمین همشون دویده بودن بیرون

یکی از پسرای کلاس زود رفته بود از تریا آبمیوه و کیک گرفته بود

مسئول ازمایشگاه از اتاقش اب قند اورده بود

استادمون اب قندو نمک اورده بود

بچه ها هرچی شکلات توی کیفاشون بود دراورده بودن

تا یکم هوشیار شدم واقعا خجالت کشیدم

روسریمو کامل باز کرده بودن که هوا بهم برسه...

از طرفی ام حس خوبی بهم دست داد

اینکه چقد همه میتونن مهربون باشن..

اون استاد بداخلاقمون که هیشکی جرئت نداره بره تو اتاقش، برام یه چیزی تو مایه های سرم قندی نمکی درست کرده بود که فشارم بیاد بالا...

مسئول ازمایشگاهمون که ولم نمیکرددددد

میگف بااین حالت نشینی پشت فرمونا :|

به زور بچه ها بردنم نمازخونه

بعدشم به زور برام ناهار خریدن که بخورم

تا همین یه ساعت پیش، پیشم بودن همشون

کلاسم یجورایی منحل شد :)

الان حالم بهتره ولی تو دست و پاهام بی حسه هنوز

سرمم درد گرفته

اووووف امتحان فردا :|||

برچسب: نویسنده: الینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 23:56

صفحه بندی