خرید بک لینک

همه اتفاقای نابههنگام دقیقا موقعی رخ میدن که بیشترین عجله و استرس رو داری

امروز امتحان پایان ترم کلاس آلمانیم بود

دیرم شده بود

نشستم تو ماشین

و مواجه شدم با ماشینی که روشن نمیشه :|

اصن استارت نمیخورد :|

۴۰ دیقه تا امتحانم مونده بود

زود تاکسی گرفتم رفتم محل کار بابام کلید ماشینشو ازش گرفتم

دلمو زدم به دریا و برای اولین بار تنهایی سوار ماشینش شدم

قبل اینکه گواهینامو بگیرم یکی دوبار با ماشین بابام تمرین کرده بودم و از همون موقع قسم خورده بودم که دیگه سوار ماشینش نشم

بس که بدقلق بود و بابام حساس بود روش :|

خلااااصه که یکی دو کیلومتر بیشتر باهاش نرفته بودم که دوزاریم افتاد بهههههه بههههههههه عجببببب ماشینیههههههه :)))))

بعد که از امتحان برگشتم دوباره بردمش دادم به بابام

بهش میگم بابااااااااااا بیا عوض کنیم ماشینامونو

و پدر قهقه ای سر میدهد که ینی به همین خیاااال بااااااش

+امتحانم خوب بود :)

+ماشین خودم حالا کی درست میشه :(((((

برچسب: نویسنده: الینا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 15:38

صفحه بندی