همه اتفاقای نابههنگام دقیقا موقعی رخ میدن که بیشترین عجله و استرس رو داری
امروز امتحان پایان ترم کلاس آلمانیم بود
دیرم شده بود
نشستم تو ماشین
و مواجه شدم با ماشینی که روشن نمیشه :|
اصن استارت نمیخورد :|
۴۰ دیقه تا امتحانم مونده بود
زود تاکسی گرفتم رفتم محل کار بابام کلید ماشینشو ازش گرفتم
دلمو زدم به دریا و برای اولین بار تنهایی سوار ماشینش شدم
قبل اینکه گواهینامو بگیرم یکی دوبار با ماشین بابام تمرین کرده بودم و از همون موقع قسم خورده بودم که دیگه سوار ماشینش نشم
بس که بدقلق بود و بابام حساس بود روش :|
خلااااصه که یکی دو کیلومتر بیشتر باهاش نرفته بودم که دوزاریم افتاد بهههههه بههههههههه عجببببب ماشینیههههههه :)))))
بعد که از امتحان برگشتم دوباره بردمش دادم به بابام
بهش میگم بابااااااااااا بیا عوض کنیم ماشینامونو
و پدر قهقه ای سر میدهد که ینی به همین خیاااال بااااااش
+امتحانم خوب بود :)
+ماشین خودم حالا کی درست میشه :(((((
برچسب:
نویسنده: الینا کریمیپور