تجربه ش کردم
و چقدرررررر حس بدی بود
دقیقا همونجوری بود ک اونروز درموردش فک کردم
کتابخونه ی جدیدو دوس ندارم
توش نمیتونم تمرکز کنم
روز دومی بود ک میومدم تو کتابخونه ی نوساز
و بعد دوروز تازه نگاهم به نوشته ی روی در افتاد که گفته بود
مجهز به دوربین مدار بسته
ینی انگار یه سطل آب سرد ریخته بودن روم...
اعصابم خورد شده بود
از بی فکری و بی توجهی خودم
اینکه میدیدم هیچ کدوم از دخترا توی سالن مطالعه مانتوشونو باز نکرده بودن و من احممممق به خیال اینکه مثه کتابخونه قبلیه راااااااحت و آسووووده تیپ تو خونه رو زده بودم :|
این از این
بعدش حجم امتحان بهم فشار اورد و گفتم بلند شم بیام خونه
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که والیبالو ببینم یا بشینم امتحانمو بخونم
وسایلمو جمع کردم و کشون کشون داشتم از پله ها میومدم پایین
و اینجا بود که اتفاق افتاد
پام لغزید و پنج تا پله رو با ماتحت اومدم پایین
و روبروم کی دراومد؟؟؟
دوتا پسرای سال بالایی که قصد داشتن برن بالا :||||||
همزمان با افتادنم
+یا ابوالفضل
++خوبین خانوم؟
-(و منی که هول کرده بودم ) بله بله بله خوبم خوبم مرسی
+میخواین کمکتون کنم
++وسایلتونو بدین به من
-نه نههه خوبم خوبم
و نفهمیدم چطور از جام بلند شدم و با چه سرعتی از اونجا خارج شدم
چه خبره وااااقعا؟
این همه اتفاقای جورواجور...
من دیگه تحمل ندارم...
تموم بشه
تموم بشه زودتر
+یه حسی عم بهم میگه این دردش میمونه :|
برچسب:
نویسنده: الینا کریمیپور