به قدری از خودم متنفرم الان...
به قدری از مونث بودنم نفرت دارم الان...
آخه لعنتیییییی چرا موقع امتحانا پیدات میشه؟؟؟
فقط میخوای من امتحانامو گند بزنم و بری؟؟؟؟؟
از اینکه انقد ضعیفمممم بدم میادددددد...
کلاس دانش خانواده بودم تا همین ۴۵ دقیقه پیش...
بحث از نامردی مردا بود...
یه حرفایی زده شد که حاااااالم از تمام مذکرای روی کره ی خاکی داشت به هم میخورد...
کلاسمون یه دانشکده دیگه بود
بعد تموم شدن کلاس سوار ماشین شدم
بیام دانشکده خودمون و بیام کتابخونه...
ماشینو پارک کردم
یه لحظه چشمم خورد به ماشینش....
دو ماهی میشد که ندیده بودمش..
انگار اصن منو برق گرفت...
ماشینمو پارک کرده بودم دوباره سوار ماشین شدم که دقیقا برم پشت ماشینش پارک کنم حداقل ماشینمو ببینه...
درهمون حین یه عابر پیاده خر داشت منو نیگا میکرد برا همین نشد کارمو عملی کنم :|
رفتم دورتر پارک کردم
همزمان داشتم با خودم کلنجار میرفتم که السااااای خر تا همین الان سرکلاس دانش بودی...
تا همین دو دقه پیش از تمام مردا متنفر شده بودی...
به خودم غلبه کردم و اومدم تو کتابخونه...
و ورود من همزمان شد با خروجش....
و من الان اینجا
روی صندلی کتابخونه نشستم و دارم تایپ میکنم
و همچنان توی پاهام داره میلرزه
و همچنان دستام بی حس ان..
و همچنااااااان متنفرم از زن بودنم
متنفرمممممم از این احساسات لعنتی...
برچسب:
نویسنده: الینا کریمیپور